مي داني عزيز دلم!
مدتهاست که ديگر نه بويي را مي شنوم
و نه صدايي را،
و نه مزه اي
و نه چشمم به جمالي روشن مي شود
حتي حس قلم زدن در اين غربتکده را هم ندارم!
مي داني عزيز دلم!
خطم کم رنگ تر،
چهره ام سرخ تر،
خنده هايم مصنوعي تر
و روحم آرام تر شده!
حتي ديگر جايي براي بهانه جويي هم ندارم!
مي داني عزيز دلم!
نه دلم براي ديدني تنگ مي شود،
نه از آشنايي، کسي خوشوقت،
نه از بودن ها راضي،
و نه از زيبايي ها حظ
حتي هر چه مي انديشم «هيچ» هم ندارم!
مي داني عزيز دلم!
شماره چشمم بالا رفته،
خستگي هايم مضاعف شده
شب بيداري هايم طولاني تر،
ضربان قلبم کندتر
حتي نفسي براي کشيدن هم ندارم!
مي داني عزيز دلم!
نه جرأت تاريخ نويسي دارم
نه شهامت سکوت
و نه چيزي براي رو کردن
هر چه بود از کف رفت
حتي ناي نگاه به پشت سر را هم ندارم!
مي داني عزيز دلم!
نه مهري در من مانده
نه ماهي،
آسماني شدم پر از ستاره بي نور
چون سياهي شب، پر از شبم،
در تمام وسعت اين خلاء حتي يک نور هم ندارم!
مي داني عزيز دلم!
از فرشته ها هم مي ترسم،
نه آرزو به دستشان مي دهم
و نه جان را!
به امانت داري ملاک هم مشکوکم،
در تمام اين هستي حتي يک امين هم ندارم!
مي داني عزيز دلم!
دوست دارم ازگفتني ها برايت بگويم
از غصه ها برايت قصه،
ولي تمام ديوارهاي اين سياهکده،
پر از گوش است
با اين حال حتي يک گوش شنوا هم ندارم!
مي داني عزيز دلم!
نه بسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
نگارنده: گل سرخ(يکشنبه 23/4/1387 ساعت 4:3 صبح) رهگذر( )